چهارشنبه 22 بهمن رفتیم بریم بیرون و یه نونوایی که آدرسش رو داده بودن و برخلاف تصورمون دیدم یه عالمه ماشین و موتور تو خیابونا هستن و پرچم به دست دارن میرن .... واقعا احساس می کردم امسال هیشکی نره اما بازم بودن افرادی که رفته بودن و خوب نونوایی هم انقد
برچسب:
نویسنده: فاطمه یوسفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه یوسفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه یوسفی
دستات رو بذار تو دستم
بگو دوستت دارم هنوز باهات هستم
داشتم هاردم رو زیر و رو می کردم که به این آهنگا رسیدم گمونم مال 8، 9 سال پیش هستند ولی چقدر خاطرات زنده شد تو ماشین این آهنگا رو گوش می دادیم و با همسرجام قر میدادیم از به یادآوریش همینجور نیشام ت
برچسب:
نویسنده: فاطمه یوسفی
و روزها از هم پی هم میگذرن و من می فهمم که چه اندازه باید برای اطرافیانم ارزش و حرمت قائل بشم و آدمای زندگیم روز به روز خودشون رو بیشتر نشون میدن و می شناسمشون.
من هم هر روز دارم پخته تر از قبل میشم و اینکه چطور برخورد کنم.
تنها آرزوی این روزای من ، آرام شدن همسرم و سلامتی و دل شادی خانواده ام هست ...
خدایا خودت رحم کن.
برچسب:
نویسنده: فاطمه یوسفی
الانه علی آقا زنگ زد بهم و یه نیم ساعتی صحبت میکرد و باهام می گفت حیفه بیا برو اطلاعات برنامه نویسیت رو به روزآوری کن و بیا با هم با آبجی بریم تو زمینه برنامه نویسی موبایل و ....
نمیدونم خودمم دوست دارم اما فک میکنم مخم نمیکشه دیگه.... شاید هم بهونه هست و باید شروع کنم تا ببینم کجا می رسم.
خدایا توکل به نام اعظمت...
برچسب:
نویسنده: فاطمه یوسفی
خدایا شکرت بخاطر بیداری امروزم ، دیدن فرزندان ، همسرم، پدرم و خواهرزاده ام .....
ان شاءالله ساعت کمی بیشتر بگذرد از بقیه هم خبر میگیرم.
پیش به سوی فرداهای روشن ...
برچسب:
نویسنده: فاطمه یوسفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه یوسفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه یوسفی